• 242 بازدید

شرح حال فیل نایت، کارآفرین بنیانگذار نایکی (بخش اول)

متن زیر برگرفته از کتاب کفش فروش پیر نوشته فیل نایت، بنیانگذار نایکی، می‌باشد.

من و کارتر (دوست نایت) وسایل را ریختیم توی ماشین قدیمی و قراضه کارتر و با سرعت برق و باد رفتیم توی بزرگراه بین ایالتی، از دشت جنگلی اُرِگان رد شدیم؛ انگار داشتیم توی ریشه‌های درختان فرو می‌رفتیم. به سرعت به سمت قله کاجستان کالیفرنیا راندیم. مسیری که تا بالای کوهستان سبز و مرتفع ادامه داشت، بعدش آمدیم پایین و پس از نیمه شب با سرعت به سانفرانسیسکوی پوشیده از مه رسیدیم. چند روزی را با دوستانمان آنجا سپری کردیم، روی زمین آنها خوابیدیم و سپس سری به استنفورد زدیم و یک خورده خرت و پرت‌های کارتر را از انباری برداشتیم. دست آخر دمِ یک فروشگاه لیکور فروشی ایستادیم. دو بلیط تخفیف خورده هواپیمایی شرکت استاندارد اِرلاینز به هونولولو (پایتخت هاوایی) خریدیم. بلیط یک سره که هشتاد دلار آب خورد.

چند دقیقه‌ بعد تا به خودم آمدم، من و کارتر روی باند فرودگاهِ اوهایو رسیدیم. چرخیدیم و نگاهی به آسمان کردیم و با خودمان فکر کردیم: این آسمون شبیه آسمون شهر خودمون نیست. گروهی از دختران زیبا به سمت ما آمدند. آنها با چشمانی نازنین، پوستی سبزه، پا برهنه، که با راه رفتنشان، همه را مجذوب خود می‌کردند. من و کارتر یک تاکسی گرفتیم و رفتیم به ساحل وایکیکی و در هتلی که مستقیما روبروی دریا بود اتاق گرفتیم. با یک حرکت کیف‌ها را انداختیم و لباس شنایمان را پوشیدیم؛ تا دریا باهات مسابقه میدم!

بیشتر بخوانید: ریسک‌پذیرترین سرمایه‌گذار سال، آلفرد لین

به محض اینکه پاهایم شنهای ساحل را لمس کردند، داد کشیدم و خندیدم. کفش‌های کتانیم را بیرون آوردم و یک راست دویدم به سوی امواج. اینقدر رفتم جلو که کفِ امواج تا گردنم می‌رسید و همانجا ایستادم. شیرجه زدم زیر آب؛ تا ته رفتم و بعدش آمدم بالا و نفس نفس زدم، خندیدم و چرخیدم روی پشتم. در آخر، تلو تلو خوران رفتم روی ساحل و ولو شدم روی شن‌ها؛ به پرنده‌ها و ابرها لبخند می‌زدم. احتمالا شبیه به یک بیمار روانی فراری شده بودم. کارتر که الان کنار من نشسته بود هم ظاهرِ خل وضعش همینطوری بود.

گفتم: باید اینجا بمونیم. چه عجلهای واسه رفتن داریم؟

کارتر گفت: پس برنامه چی میشه؟ سفرِ دورِ دنیا؟

برنامه‌ها عوض میشن!

کارتر با نیشخند گفت: ایده باحالیه، باک!

خلاصه ما کاری دست و پا کردیم. فروش دایره‌المعارف، خانه به خانه. راستش را بخواهید کارِ جالبی که نبود هیچ، خیلی هم افتضاح بود. تا 7 بعدازظهر کار را شروع نمی‌کردیم، بنابراین برای موج سواری کلی زمان داشتیم. کارمان به جایی رسید که هیچ چیزی برایمان مهمتر از یاد گرفتن موج سواری نبود. بعد از چندبار موج سواری امتحانی، می‌توانستم صاف و راست روی تخته موج سواری بایستم و پس از چند هفته یاد گرفتم. خیلی راه افتاده بودم.

بیشتر بخوانید: مدل ذهنی کارآفرینان بزرگ

کارآفرین و بنیانگذار نایکی

چون پول خوبی از کار و بار گیرمان آمده بود، اتاق متل را ول کردیم و رفتیم یک آپارتمان اجاره کردیم. یک آپارتمان نقلی مبله با دو تختخواب؛ یکی اصلی و یکی تقلبی! این تقلبی چیزی بود تو مایه تخته اتو کردن که از دیوار زده بود بیرون. کارتر که قدبلندتر و چاقتر بود، تخت واقعی را انتخاب کرد و من تخته اتو! پس از یک روز موج سواری و فروش دایره‌المعارف و بعدشم تا دیر وقت شب‌گردی، میتوانستم در این اتاق که مثل سردابه بود، بخوابم. مبلغ اجاره صد دلار در ماه بود که آن را بین خودمان تقسیم کرده بودیم. زندگی شیرین و مثل بهشت بود. به جز تو یک مورد کوچیک! من نمیتوانستم دایره‌المعارف بفروشم. من نمیتوانستم با فروش دایره‌المعارف زندگیم رو نجات بدم. هرچی پیرتر می‌شدم، به نظر می‌رسید که خجالتی‌تر می‌شدم و نگاه از سر خجالتی من باعث ناراحتی غریبه‌ها می‌شد. بنابراین، فروش هر چیزی می‌توانست چالش برانگیز باشد. اما فروش دایره‌المعارف که تقریبا به اندازه پشه و زگیل در هاوایی فراوان بود، مثل گذشتن از هفت خان رستم بود. مهم نبود که چقدر ماهرانه یا با قدرت جملات کلیدی رو که توی جلسات کوتاه توجیهی و بازاریابی به ما دیکته کرده بودند، منتقل می‌کردم.

پسرها! به مردم نگویید که شما دایره‌المعارف می‌فروشید. بهشون بگید که کتابی فشرده و عظیم درباره سوالات زندگی و دانش بشری می‌فروشید!

و مشتریان هم البته همیشه جواب مشابهی می‌دادند: بزن به چاک، بچه!

اگر کم رویی مرا در فروختن دایره‌المعارف بد ساخته بود، ذات من، مرا از آن بیزار کرده بود. من برای بارِ سنگینِ طرد شدن ساخته نشده بودم. این موضوع را از دوران دبیرستان فهمیدم؛ سال اول، وقتی که از تیم بیسبال خط خوردم. یک شکست کوچک، در یک نمودار بزرگ؛ اما همین مرا گوشه‌نشین کرد. این اولین آگاهی من از این بود که همه تو این دنیا مثل ما نیستند یا ما را نمی‌پذیرند، که ما اغلب در بسیاری از لحظاتی که دوست داریم پذیرفته شویم، خط می‌خوریم. هیچوقت آن روز را فراموش نمی‌کنم که چوب بیسبالم را روی پیاده‌رو می‌کشیدم، تلوتلوخوران رفتم خانه و چپیدم توی اتاقم؛ جایی که دو هفته غصه خوردم و افسرده بودم تا اینکه مادرم کنار تختم آمد و گفت: بسه دیگه!

او از من خواست تا کار دیگری را امتحان کنم. همانطور که سرم درون بالشت بود غرغرکنان گفتم: مثلا چی؟ گفت: مثلا دو میدانی! گفتم: دو میدانی؟ گفت: میتونی با سرعت بدوی، باک! گفتم: واقعا میتونم؟

نایکی

خلاصه رفتم سراغ دو میدانی و فهمیدیم که میتوانم بدوم و هیچ کس نمی‌تواند آن را از من بگیرد.

فروش دایره‌المعارف را با تمام آن طرد شدن‌های آشنای قدیمی ول کردم و رفتم سراغ آگهی‌های استخدامی.

طولی نکشید که به یک آگهی کوچک درون یک کادر بزرگ و ضخیم برخوردم. نیازمندیم: فروشندگان اوراق بهادار. مطمئنا به این فکر کردم که شانس بهتری در فروش اوراق بهادار خواهم داشت. تازه گذشته از اینها من فوق لیسانس مدیریت بازرگانی در حوزه کسب و کار بودم. قبل از اینکه بیایم سفر، مصاحبه‌های نسبتا موفقی با دِین ویتر داشتم.

یک خورده تحقیق کردم و متوجه شدم که این شغل دو تا نکته دارد که باید برایش اقدام کنم. اول این که این شرکت مربوط به "خدمات برون مرزی سرمایه‌داران" به ریاست برنارد کورنفیلد، یکی از مشهورترین تجار دهه 60 بود. دوم، این شرکت در طبقه آخر یک برج زیبا لب دریا واقع شده بود. پنجره‌های تقریبا شش متری که مشرف به دریای فیروزه‌ای بود. هر دوی این موارد مرا جذب کرد و در مصاحبه به شدت مرا تحت تاثیر قرار داد. یک جورایی پس از هفته‌ها ناتوانی در متقاعد کردن افراد برای خرید دایره‌المعارف، توانستم تیم کورنفیلد را متقاعد کنم که یک فرصت به من بدهند.

موفقیت استثنایی کورنفیلد، به اضافه آن چشم‌انداز خیره کننده باعث می‌شد تا خیلی از روزها فراموش کنم که آن شرکت چیزی بیشتر از یک اتاق دیگ بخار نبود. کورنفیلد به خاطر پرسش این سوال از کارمندانش که آیا آنها صادقانه می‌خواهند پولدار شوند یا نه، معروف بود و هر روز یک دوجین مرد جوان گرگ صفت اعلام می‌کردند که بله می‌خواهند پولدار شوند. آنها با درنده خویی و با اشتیاق گوشی تلفن را محکم در جای خود می‌گذاشتند، به دنبال جذب مشتریان بالقوه بودند و خود را به آب و آتش می‌زدند تا جلسات حضوری با مشتریان ترتیب دهند.

کارآفرین و بنیانگذار نایکی

حرف زدن من خیلی خوب نبود. اصلا من آدمی نبودم که بخواهم برای کسی چیزی را توضیح بدهم و درباره‌اش حرف بزنم. اما اعداد را میشناختم، محصولات را میشناختم و به علاوه، میدانستم که چطور باید صادقانه صحبت کنم. مردم ظاهرا این مورد را دوست داشتند. من قادر بودم تا به سرعت چندین جلسه را ترتیب دهم و فروش چند کالا را نهایی کنم. طی یک هفته آنقدر کمیسیون عایدم شد که توانستم سهم اجاره خانه را برای شش ماه پرداخت کنم. برای خرید واکس تخته موج سواری‌ام هم به اندازه کافی زیاد آمد.

بسیاری از درآمد اختیاری من صرف تفریحات دریایی می‌شد. توریست‌ها تمایل داشتند تا در مراکز تفریحی لوکس اقامت کنند، آنهایی که اسامی مثل جادوگری داشتند مثل موآنا، هالکولانی و .... من و کارتر بار را ترجیح می‌دادیم. ما دوست داشتیم تا با دوستان ساحلگرد و خوره‌های موج سواری، جستجوگران و الاف‌ها بنشینیم و از علاقمندی مشترکمان لذت ببریم. می‌گفتیم که بیچاره آن ساده لوح‌هایی که خانه هستند. آن احمق‌هایی که در زندگی یکنواخت خود دچار خوابگردی هستند، گرفتارِ سرما و باران. چرا نمی‌توانند یک کم بیشتر مثل ما باشند؟ چرا نمی‌توانند از روزشان بهره ببرند؟ با این حقیقت که دنیا دارد به آخر می‌رسد و"تا وقت هست خوش باش "حسِ ما به اوج خودش می‌رسید.

بیشتر بخوانید: 14 روش راه اندازی کسب و کار اینترنتی بدون سرمایه!

هفته‌ها بود که شوروی داشت پایگاه هسته‌ای می‌ساخت. شوروی سی و شش موشک در کوبا داشت و آمریکا می‌خواست که آنها را بیرون ببرند و هر دو طرف پیشنهاد نهاییشان را داده بودند. مذاکرات تمام شد و جنگ جهانی سوم هر لحظه در شرف وقوع بود. به گفته روزنامه‌ها، موشک‌ها در ساعات آتی امروز، از آسمان فرود خواهند آمد. حداکثر فردا. دنیا شده بود پمپی و آتشفشان از قبل، مشغول بیرون انداختن خاکستر بود. همه در بار موافق بودند که خب بله، وقتی انسانیت تمام شود دنیا تبدیل به یک مکان عالی برای تماشای به آسمان رفتن ابر قارچ مانند بمب اتمی می‌شود! بدرود، تمدن.

از کتاب کفش فروش پیر، نوشته فیل نایت

ترجمه حامد رحمانیان

هم‌رسانی
  • اشتراک گذاری در Facebbok
  • اشتراک گذاری در Twitter
  • اشتراک گذاری در Telegram
دیدگاه ها